تبليغاتX
دخترای 0511


بازم خبر خبر


رامتین هم وبلاگ دار شد


به وبلاگش سر بزنین و نظر بدین بذارین دل بچه خوش باشه !

http://ramtinbcool.blogfa.com


+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/30ساعت 21:42  توسط sharareh  | 



اول که به زور ما رو می فرستن مدسه


بچه : من نمیااااااااااااام ، نمی خواااااااام 


مامان : تو غلط می کنی ، ببند اون حلقتو ، گمشو توی مدرسه



بعدش هم که از موقعیت سواستفاده می کنن


یک عالمه مشق می گن


ولی ما باز هم از رو نمی ریم 



 

تا وقتی دبستانیم می خوایم از مدرسه خلاص بشیم


ولی خلاص که نمی شیم هیچ


از گوش توی هوا آویزون می شیم


 معلمه خواهرزاده دراکولاست 




توی راهنمایی هم فقط می خوایم حرص معلمو در بیاریم


ولی شرمنده بازم تنبیه




اما دبیرستان دیگه فرق می کنه


باتجربه شدیم و می دونیم از اینکه حرص معلمو در بیاریم


به هیچ جا نمی رسیم


در عوض از هر فرصتی واسه عشق و حال استفاده می کنیم


بچه ها : مهوش پریوش چه بد کرد غلط کرد شوهر کرد


همه را در به در کرد خودشو خونین جگر کرد 


دیگه حالی به آدم می مونه نه والا


احوالی به آدم می مونه نه بلا




سرگرمی زنگ تفریح هم می شه بازی با معاون 


 چقدر هم شباهت دارن 




می گذره و می گذره تا می رسه به شبای امتحان 


حالا می فهمیم چه غلطی کردیم درس نخوندیم


ولی ما بازم کم نمیاریم


واسه تقلب راه فراوونه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/24ساعت 16:31  توسط sharareh  | 


خبر خبر !!


بشتابید !!


بخوانید !!


لذت ببرید !!


خوب دیگه بسه بی مزه شد !


پسر خواهرم صفحه آخر کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ رو خونده


و برام ترجمش رو گفته !


خبرگذاری رامتین می گوید :


« سرانجام هری پاتر پیروز می شود و لردولدمورت را شکست


می دهد و از آن پس هرگز جای زخمش نمی سوزد !


و پس از ۱۹ سال با جینی ویزلی مزدوج می شود


و سرانجام این ازدواج ۳ فرزند گوگولی مگولی می باشد !


و برای ماه عسل به ایران می آیند ! »


( این آخریش رو جدی نگیرید چون هنوز تصمیمشون


 قطعی نشده ! )


+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/16ساعت 17:45  توسط sharareh  | 


وای ! من بالاخره هری پاتر و فرمان ققنوس رو دیدم !!


البته با صدا و تصویر توپ !!


خیلی محشر بود !!


خداییش توی ۵ سری فیلمش این از همش قشنگ تر بود !!


دیگه دارن می شن بازیگر حرفه ای !!


+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/13ساعت 14:22  توسط sharareh  | 


محبت شدیدی که سابقا احساس می کردم


دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو


روز به روز زیادتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم


پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می شود.


در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید


از تو دور باشم و هیچ گاه فکر نکرده بودم که


شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقات هایی که اخیرا با تو کردم


طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و


بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و من می دانم که



خشونت طبع و تندخوئی تو را بدبخت خواهد کرد .


اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو


به پریشانی و بدبختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را


در نهایت شادمانی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من


هیچ گاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته


متوجه تو است و این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی


از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که


این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر


باز هم درصدد دوستی با من باشی و با نهایت نفرت از تو می خواهم


از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر


مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای


لطف و حرارت می باشد به طور قطع بدان که همیشه


دشمن تو هستم و از تو به شدت متنفرم و نمی توانم فکر کنم که


دوست صمیمی و وفادار تو هستم !


توجه : اگه می خوای بدونی راز این نامه چی بوده یه بار دیگه


 نامه رو از اول ، یک خط در میون بخون !


+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/09ساعت 16:15  توسط sharareh  | 

 

گاو ماما می کرد ...


گوسفند بع بع می کرد ...


سگ واق واق می کرد ...


و همه با هم فریاد می زدند : حسنک کجایی ... ؟!


شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود . حسنک مدت های


 زیادی است که به خانه نمی آید .


 او به شهر رفته و شلوار جین و تی شرت های


 تنگ به تن می کند .


 او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه


به موهای خود ژل می زند !


موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او موهای


خود را گلت کرده است!


دیروز که حسنک با کبری چت می کرد ، کبری گفت تصمیم


 بزرگی گرفته است .


 کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر بااو چت نکند


چون او با پتروس چت می کرد !


پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد .


پتروس دید که سد سوراخ شده ولی انگشت او درد می کرد چون


زیاد چت کرده بود ! او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر


می شکند و پتروس در حال چت کردن غرق شد !


برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت به آن سرزمین برود .


اما کوه روی ریل ریزش کرده بود!


ریزعلی دید که کوه ریزش کرده ولی حوصله نداشت .


ریزعلی سردش بود و نمی خواست لباسش را در آورد .


ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت !


قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد


و کبری و مسافران قطار مردند !


ریزعلی بی توجه به خانه رفت .


خانه مثل همیشه سوت و کور بود .


چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده


ندارد . او حتی مهمان خوانده هم ندارد . او حوصله مهمان ندارد .

 

او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند .


او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد .

 

او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد .


او آخرین بار که گوشت قرمز خرید ،


 چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت !


 اما او از چوپان دروغگو گله ندارد


چون دنیای ما چوپان دروغگو زیاد دارد .


به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان


آن داستان های قشنگ وجود ندارد ... !


+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/07ساعت 18:21  توسط sharareh  | 


من یک وبلاگ درست کردم که مخصوص مطالب عاشقونه است!


آخه دوست نداشتم زیاد مطالب عاشقونه توی این وبلاگ


بنویسم واسه همین یکی دیگه درست کردم!

http://ghalbe-shisheyi.blogfa.com


سر بزنین خوشحال می شم


+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/01ساعت 17:18  توسط sharareh  |